ماجراي هند جگر خوار (اكله الاكباد العين ابن اللعين..)
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هند به ظاهر همسر ابو سفیان ومادر معاویه وعتبه ویزید بود اما از صاحبان پرچم بود که مردها به او مراجعه می کردند ومیل زیادی به غلامان سیاه داشت ولی هر گاه بچه سیاهی می زائید او را می کشت .
هنگامی که کفار قریش به طرف احد برای جنگ با پیامبر صلوات الله علیه واله در حرکت بودندهند قصد می کند قبر مادر پيامبر صلوات الله علیه واله (امنه بنت وهب سلام الله علیها) را نبش کند چه اینکه پدر ومادر وعموی هند در بدر کشته شده بودند ولی کفار قریش مانع شدند وگفتند «رسم می شود ومردگان ما را هم این چنین می کنند ».
هند گفت :باید محمد یا علی یا حمزه را بکشم برای همین «وحشی» را بر این کار گماشت ووعده هایی به او داد .
وحشی گفت :«من قادر به کشتن پیامبر وعلی نیستم ولی برای حمزه کمین می کنم» .
با همین نیت نقشه کشیدند وآن بزرگوار به دستور هند (اكله الاكباد العين ابن اللعين..)به شهادت می رسد.
ودستور داد سینه مبارک حضرت حمزه را بشکافد وهند، جگرآن بزرگوار را خارج کرده ومانند سگ به دندان گرفت ولی جگر مانند سنگی نقرهای رنگ شد ودندانش کارگر نشدوآن را روی زمین انداخت واز آن روز «اکلة الاکباد »شد.
بعد خودش با خنجر گوش، بینی واعضای بدن حضرت حمزه را برید وبه گردنش انداخت با این جنایت دل پیامبر صلوات الله علیه واله را آزرد وآن حضرت وامیرالمؤمنین صلوات الله علیهما والهماوحضرت زهرا سلام الله علیها وصفیه خواهر حضرت حمزه ودیگران گریستند.
با این همه جنایت، پیامبر صلوات الله علیه واله اسلام ،هند وهمسرش (ابو سفیان) را که با اکراه مسلمان شدند پذیرفت .
نکته قابل توجه اینجاست:
ابن ابی الحدید می گوید: هند با عده ای از زن های قریش خدمت پیامبر صلوات الله علیه واله آمدند در حالی که نقاب زده بودند وخود را پوشانده بودند به خاطر کارهایی که بر ضد اسلام کرده بودند ومی ترسیدند که آن حضرت آنان را مؤاخذه فرماید.
حضرت عهد وپیمان از آن ها گرفت:
که به خداوند متعال شرک نورزند و مطالبی دیگر را نیز شرط فرمودوآنها قبول کردند .
هند کلامی گفت که معلوم شد همسر ابوسفیان است حضرت فرمود: آیا تو هندی؟
گفت:بله وبه ظاهرازآنجا که فیلم بازی می کرد شهادتین را برزبانش جاری نمود.وتقاضای بخشش نمود .
پیامبر صلوات الله علیه واله فرمودند:
1. دیگر نباید زنا کنی!
هند گفت :مگر زن حره زنا می کند؟!در اینجا عمر خندید؛ به خاطر آنچه بین او وخودش اتفاق افتاده بود.
2. نباید بچه ها را بکشی!
هند گفت: به جان خودم سوگند من بچه ها را بزرگ کردم ... اینجا هم عمر چنان خندید که برپشت افتاد.
اما همه آن ها به ظاهر مسلمان شدند وهیچگاه در دلشان ایمان نیاوردند.که قران گواه بر آن است.
بادیه نشینان گفتند:ایمان اوردیم.بگو ایمان نیاورده اید... سوره حجرات :14
منابع:مجمع البیان ج۹ص۴۵۷
بحارالانوار ج۲۱ص۹۸
تاریخ طبری ج۲ص۳۳۸
تاریخ دمشق ج۷۰ص۱۸۱
ولایتمدار - بسیجی