راز خلقت و هدف از آفرینش انسان چیست؟

فلسفه آفرینش انسان، در فلسفه عمومي خلقت همه موجودات تعريف شده است. این دو ماهيتي جداي از هم ندارند. بايد ديد كه هدف خداوند از آفرينش همه موجودات چيست تا آن گاه فلسفه آفرينش انسان و هدف اصلي آن براي ما روشن گردد.

تصور ما از انجام کارها، معمولا به دست آوردن سود یا رفع یک نیاز است؛ زیرا ما انسان ها موجوداتی محدود و ناقص هستیم و همواره اعمال ما به یکی از این دو امر برمی گردد؛ اما خداوند، هیچ نقصی ندارد تا با افعالش، قصد رفع آن را داشته باشد. خدا فاقد هیچ کمالی نیست تا به کمال رسیدن برای او متصور باشد؛ بلکه خدایی او اقتضای آفرینش دارد؛ زیرا «آفریدن» به معنای ایجاد کردن است. هر وجودی، خیر است و لازمه فیاض (بخشنده) بودن خداوند، عطا کردن او است. خداوند در قرآن می فرماید:

«و ما کان عطاء ربک محظورا؛[۱] عطای پروردگارت منع نشده است».

هر چیزی که اقتضای وجود و هستی داشته یا امکان وجود داشتن آن باشد، فیض وجود از خدا دریافت می کند. خداوند بخل در وجود و هستی دادن ندارد تا موجودی که امکان وجود آن است، وجود را دریافت نکند.

جهان هستی با تمام نظم و زیبایی هایش نمادی از لطف، مهربانی، علم، قدرت و حکمت خداست؛ به طوری که بدون آفرینش، صفات جمال و جلال خدا مخفی و پنهان می ماند.

هر «بود»ی، «نمود»ی دارد. نمی شود خدا فیاض باشد، اما فیضی نداشته باشد. همان گونه که نمی تواند نور باشد. اما روشنایی نداشته باشد و رحمت باشد، اما بخشش نداشته باشد. بنابراین، از همین جا می توان نتیجه گرفت که خلقت جهان و از جمله انسان، نتیجه صفات خداوند است.

خداوند فیض و بخشش دارد و لازمه آن این است که هر چه امکان وجود دارد، فیض و هستی خداوند را دریافت کند. چون قابلیت وجود برای جهان هستی بود، خداوند آن را آفرید. بنابراین، جهان هستی نشان دهنده و نتیجه صفات خداوند است . از این رو، خلقت جهان هستی با تمامی نظم و زیباییش، جلوه گر جلال و جمال خداست.

خداوند از آن جا که "علم" و "قدرت" و "فضل" و "جود" بی نهایت دارد، جهان و انسان را آفریده است. لازمه این صفات آن است که اولا، جهان را بیافریند. ثانیا، خلقت او بهترین و کامل‏ترین آفرینش باشد. در مجموعه هستی اگر وجود مخلوقی، زیبایی و کمال آفرینش مجموعه عالم را افزایش دهد، لازم است خدا آن موجود را خلق کند؛ زیرا عدم خلقت آن موجود، ناشی از عدم اطلاع و آگاهی از زیبایی آن است، یا در اثر ضعف و ناتوانی از خلقت آن است.

چنانچه خدا با توجه به علم و قدرت بی نهایت، باز آن زیبایی را خلق نکند، ناشی از عدم "فضل" و "جود" و بخشندگی است و خدا از بخل، منزه است. "جود" و رحمت و بخشندگی او بی نهایت است. پس جهانی که خدا خلق می کند، باید کامل‏ترین صورت ممکن را داشته باشد. هر چه امکان تحقق دارد، از طرف خداوند فیض وجود دریافت می کند. هدف نهایی تک تک موجودات و مجموعه عالم هستی، اعم از دنیا و آخرت، همین است.

در حقیقت، غایت و هدف افعال الهی همان خود اوست . خداوند چون خداست، می‌آفریند. آفرینش، لازمه خدایی اوست؛ زیرا وجود بهتر و ارزشمند تر از عدم است. خداوند این فیض را از عام دریغ نمی نماید؛ در عین حال، آفرینش خداوند هم بر اساس صفات حکمت و علم او در نهایت اتقان و استحکام و هدف مندی است . همچنین مسیری معین برای موجودات آن تعبیه شده است . سرانجامی دقیق و محاسبه ای کامل در برابر رفتارها و کنش های اختیاری موجودات مختار، در نظر گرفته شده است.

بر این اساس، آخرت و معاد هم در همین جهت، ضرورت وجود می یابد؛ چون به شکوه بیش از پیش این مجموعه و عادلانه بودن ساختار عالم کمک می کند. این امر همخوان با روح جاودانگی طلب انسان است و بستر رسیدن به کمالات وجودی انسان را که برترین مخلوق خداوند است، مهیا می سازد.

البته این موضوع از منظر غایت فاعل و هدفی است که علت ایجاد عالم در آفرینش دارد. در کنار این امر، این عالم و خود مخلوق خداوند هم به نوعی دارای هدف و مقصدی است که در مسیر حرکت خود در نهایت به آن منتهی می گردد.

در پايان، براي درك حقيقت هدف خداوند تذكر اين نكته ضروري است كه ما دو هدف داریم: یکی هدف فعل و دیگری هدف فاعل. بین این دو تفاوت وجود دارد. به این مثال توجه نمایید:

صنعتگری موتوری را می سازد که قادر به حرکت با سرعت ۸۰۰ کیلومتر در ساعت است. هدف این موتور که فعل صنعتگر است، رسیدن به سرعت مورد نظر است. اما هدف اصلی سازنده موتور، نشان دادن توانمندی خود یا رسیدن به شهرت و مانند آن است. با این توضیح باید گفت که فارغ از هدف خداوند در خلقت عالم و اقتضای ذات و صفاتش، این عالم هم مسیر و مقصدی را در پیش دارد که هدف آن به شمار می رود. اين هدف، تکامل انسان و رسیدن به غایت نهایی ذات انسانی اوست.

در آیات قرآن آزمایش [۲] و عبادت[۳] به عنوان علّت آفرینش انسان شناخته شده است. در عین حال، آفرینش بسیاری از مظاهر خلقت مانند آنچه در زمین است، برای او تعریف شده است.[۴] از این امر می توان نتیجه گرفت که غایت حکیمانه ای که خداوند در مسیر خلقت عالم در نظر گرفته، تکامل انسان و رسیدن او به درجات والای وجودی و در نهایت، بهره مندی او از این کمالات و رشد و پیشرفت آدمی است.

[۱]. اسراء (۱۷) آیه‏ ۲۰.

[۲]. ملک (۶۷) آیه ۲.

[۳]. ذاریات (۵۱) آیه ۵۶.

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت1:2توسط کیائی |
در قرآن چه اشاره هایی به منجی عالم بشریت شده است؟
در قرآن نام صريح امام زمان(ع) نيامده است. ولي آياتي وجود دارد كه به صراحت از حاكميت  

مستضعفان  بر جهان در آينده خبر داده و دلالت دارد كه مؤمنان تحت زعامت هدايتگري در آينده بر  

جهان  مسلط مي شوند و حكومت جهاني تشكيل مي دهند. رواياتي هم كه در تفسير اين آيات وارد  

شده تصريح دارد كه "امام مهدي" از فرزندان پيامبر و از نسل دخترش زهرا كه دوازدهمين امام و حجت  

خداست، به اراده خدا عمري طولاني خواهد كرد و در آخر الزمان قيام كرده و حكومت جهاني تشكيل  

داده و تحقق بخش بشارتهاي قرآن در آيات مورد اشاره خواهد بود.آيات ناظر به امام زمان و منجي آخر  

الزمان فراوانند كه براي يافتن همه آنها لازم است به كتاب هايي كه در مورد امام زمان نوشته شده،  

مراجعه كنيد. بعضي از آنها به شرح زير مي باشند:وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها  

عِبادِيَ الصَّالِحُون(1)در «زبور» بعد از ذكر (تورات) نوشتيم:«بندگان شايسته‏ام وارث (حكومت) زمين  

خواهند شدوَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ  

مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَني‏ لا يُشْرِكُونَ  

بي‏ شَيْئا(2)خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند وعده مى‏دهد  

كه  قطعاً آنان را حكمران روى زمين خواهد كرد، همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت روى زمين را  

بخشيد و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده، پابرجا و ريشه‏دار خواهد ساخت و ترسشان را به  

امنيّت  و آرامش مبدّل مى‏كند، آن چنان كه تنها مرا مى پرستند و چيزى را شريك من نخواهند ساخت.  

و كسانى كه پس از آن كافر شوند، آنها فاسقانند.يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ  

يَأْتِي  اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ لا  

يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ (3)اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هر كس از شما، از آيين خود بازگردد، (به خدا  

زيانى  نمى‏رساند خداوند جمعيّتى را مى‏آورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در  

برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند آنها در راه خدا جهاد مى‏كنند، و از  

سرزنش  هيچ ملامتگرى هراسى ندارند. اين، فضل خداست كه به هر كس بخواهد (و شايسته ببيند)  

مى‏دهد.براي ملاحظه آيات ديگر مي توانيد به:سيد محمد كاظم قزويني، امام مهدي از ولادت تا ظهور،  

ترجمه علي كرمي و ...قم، الهادي، 1384ش، ص 72-96 و به سايت مهدويت مراجعه كنيد

پي نوشت  ها


1.
انبياء(21) آيه 105
.
2.
نور(24) آيه55
.
3.
مائده(5) آيه54
.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت22:14توسط کیائی |
آیا انسان در این عصر نیز نیاز به تقلید دارد؟

یکی از ویژگی های عصر جدید پیشرفت بسیار گسترده علوم است. این ویژگی سبب تخصص گرایی و انشعاب گسترده رشته های علمی شده است. یعنی اگر در زمانی کسی مانند ابن سینا می توانست کتابی گسترده در رشته های متعدد بنگارد و مطالب جدید علوم مختلف را مطرح کند (کتاب شفا) و در همه آن ها متخصص باشد، در این عصر چنین امری غیر ممکن است.

هیچ انسانی در این عصر نمی تواند در رشته های متعدد متخصص باشد. و این امر به معنای لازم بودن رجوع به  متخصص در شاخه های متعدد علمی است تا شخص بتواند از پیشرفت های دانش بهره مند گردد. و تقلید صحیح امری جز این نیست

یعنی اگر در زمان ابن سینا، او پزشکی بود که برای هر بیماری خود، دانش خودش کافی بود، امروز یک پزشک متخصص حتی برای امور پزشکی اش، محتاج مراجعه به افراد دیگر است. پس عصر جدید نه تنها نافی تقلید نیست، بلکه به آن دامن زده و گستره آن را بسیار وسیع تر کرده است.

پیشرفت دانش در عصر جدید انسان را بی نیاز از تقلید نکرده، چون این پیشرفت در اختیار یک شخص نیست بلکه افراد متعدد واجد آن هستند.

علاوه بر مطالب بالا درباره تقلید، در حوزه مسائل دینی باید به این مساله توجه کرد که اصل نیاز انسان به دین، به دلیل جهالت های گسترده انسان است. جهالت هایی که گذشت زمان و پیشرفت علوم تاثیری در رفع آن ندارد. چون دایره این جهل ها، در اصل به عوالم دیگر باز می گردد که انسان در این دنیا هر چقدر پیشرفت کند، دسترسی به آن عوالم ندارد. و تنها از کانال وحی می تواند به اطلاعاتی از آن عوالم دست بیابد. و رابطه جدی و تعیین کننده انسان با آن عوالم، ضرورت وجود دین برای انسان را به تصویر می کشد.

و هر کس متوجه ضرورت دین داری و نقش آن در سعادت خود شده باشد، تسامح و عمل بدون یقین در حوزه مسائل دینی را هرگز مجاز نمی داند. انسانی که برای خوردن شی ای خاص، احتیاط های بسیار می کند، در حالی که نهایت ضرر این کالا به خطر انداختن جان اوست، چگونه می تواند در جایی تسامح کند که سعادت ابدی او را به خطر می اندازد و آن را با چالش مواجه می کند؟ پس در حوزه مسائل دینی حتما باید با اطمینان و شناخت کامل گام برداشت. و این مطلب لزوم رجوع به متخصص، در عرصه هایی که در آن متخصص نیستیم را بسیار حیاتی می کند.

پس اولا در عصر ما نیاز به تقلید بیشتر شده

ثانیا مسائل دینی به دلیل ارتباطشان با حیات ابدی انسان بسیار حساس هستند و هیچ عملی نباید بدون علم انجام گیرد. و این تقلید برای اشخاص غیر متخصص را بسیار حیاتی می کند.

البته ذکر این نکته نیز لازم است که اصل تقلید در جهت تقسیم وظایف افراد در اجتماع است. تا کاری که هر کس به تنهایی نمی تواند انجام دهد، با کمک سایر هم نوعان و تقسیم کار بر آن توانا شود. اما بعضی از مسائل حتما باید توسط خود شخص انجام شود و نمی تواند آن را بر عهده دیگران بگذارد. مثل شناخت اصول دینی که تقلید در آن معنایی ندارد و هر کس خود باید در آن تحقیق کند. 

مرکز پاسخگویی به سوالات (شهر سوال)06940

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت20:8توسط کیائی |
دلیل سکوت ۲۵ ساله حضرت علی (ع) در مقابل غاصبان خلافت

امام علی(ع) پس از پیامبر(ص) شایسته ترین فرد برای ادارة‌ امور جامعة‌ اسلامی بوده و در حوزة اسلام به جز پیامبر اسلام(ص) هیچ كس از نظر فضیلت، تقوا، بینش فقهی،‌قضایی، جهاد و كوشش در راه خدا و سایر صفات عالی انسانی به پایة علی(ع) نمی رسید. به دلیل همین شایستگی ها، آن حضرت بارها به دستور خدا،[۱] توسط پیامبر اسلام(ص) به عنوان رهبر آینده مسلمانان معرفی شده بود كه از همه آن‌ها مهم تر جریان "غدیر" است.[۲] از این نظر انتظار می رفت كه پس از درگذشت پیامبر(ص) بلافاصله علی(ع) زمام امور را در دست گیرد، و رهبری مسلمانان را ادامه دهد.اما عملاً چنین نشد و مسیر رهبری اسلامی پس از پیامبر(ص) منحرف گردید، و علی (ع) از صحنه سیاسی و مركز تصمیم گیری در اداره امور جامعة اسلامی بدور ماند. البته امام (ع) این انحراف را تحمل نكرد و سكوت در برابر آن را ناروا شمرد و بارها با استدلال ها و احتجاج های متین خود، خلیفه و هواداران او را مورد انتقاد و اعتراض قرار داد، ولی مرور ایام و سیر حوادث نشان داد كه این گونه اعتراض ها چندان ثمر بخش نبوده،‌ و خلیفه و هوادارانش در حفظ و ادامه‌ قدرت خود مصرند. در این هنگام علی(ع) بر سر دو راهی حساس و سرنوشت سازی قرار گرفت؛ یا می بایست به كمك رجال خاندان رسالت و علاقه مندان راستین خویش كه حكومت جدید را مشروع و قانونی نمی دانستند،‌ بپاخیزد و با توسل به قدرت، خلافت و حكومت را قبضه كند،‌و یا آن كه وضع موجود را تحمل كند و در حدود امكان به حل مشكلات مسلمانان و انجام وظایف دینی خود بپردازد. از آن جا كه در رهبری های الهی،‌قدرت و مقام، هدف نیست، بلكه هدف چیزی بالاتر از حفظ مقام و موقعیت است و وجود رهبری برای این است كه به هدف تحقق ببخشد، لذا اگر روزی رهبر بر سر دوراهی قرار گرفت و ناگزیر شد كه از میان مقام و هدف، یكی را برگزیند،‌ باید از مقام رهبری دست بردارد و هدف را مقدم تر از حفظ مقام و موقعیت رهبری خویش بشمارد. علی(ع) كه با چنین وضعی روبرو شده بود، راه دوم را برگزید. او با ارزیابی اوضاع و احوال جامعه اسلامی به این نتیجه رسید كه اگر اصرار به قبضه كردن حكومت و حفظ مقام و موقعیت رهبری خود نماید،‌ وضعی پیش می آید كه زحمات پیامبر اسلام (ص)و خون های پاكی كه در راه این هدف و برای آبیاری نهال اسلام ریخته شده است، به هدر می رود.امام در خطبه "شقشقیه" از این دو راهی دشوار و حساس و نیز انتخاب راه دوم چنین یاد می‌كند: "من ردای خلافت را رها ساختم، و دامن خود را از آن در پیچیدم (و كنار رفتم)، در حالی كه در این اندیشه فرو رفته بودم كه آیا با دست تنها (بدون یاور) بپاخیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط پرخفقان و ظلمتی كه پدید آورده اند،‌ صبر كنم؟ محیطی كه پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان با ایمان را واپسین دم زندگی به رنج وا می دارد. (عاقبت) دیدم بردباری و صبر، به عقل و خِرَد نزدیك تر است، لذا شكیبایی ورزیدم،‌ ولی به كسی می ماندم كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد،‌با چشم خود می دیدم میراثم را به غارت می برند".[۳]امام به صبر خود در برابر انحراف خلافت اسلامی از مسیر اصلی خود به منظور حفظ اساسی اسلام در موارد دیگر نیز اشاره نموده است از آن جمله در آغاز خلافت عثمان كه رأی شورا به نفع عثمان تمام شد و قدرت به دست وی افتاد، امام رو به دیگر اعضای شورا كرد و فرمود: "خوب می دانید كه من از همه كس به خلافت شایسته ترم. به خدا سوگند تا هنگامی كه اوضاع مسلمین روبراه باشد و در هم نریزد،‌ و به غیر از من به دیگری ستم نشود،‌ هم چنان مدارا خواهم كرد".[۴]خطرهایی که حضرت علی (ع) به خاطر آنان سکوت کرد  را می توان بدین ترتیب دسته بندی كرد:۱ـ اگر حضرت با توسل به قدرت و قیام مسلحانه در صدد قبضة حكومت و خلافت بر می آمد، بسیاری از عزیزان خود را كه از جان و دل به امامت و رهبری او معتقد بودند،‌ از دست می داد،‌ علاوه بر این ها گروه بسیاری از صحابه پیامبر(ص) كه به خلافت امام راضی نبودند، كشته می شدند. و این امر سبب تضعیف مسلمانان و دو دستگی آنان می شد.امام هنگامی كه برای سركوبی پیمان شكنان (طلحه و زبیر) عازم بصره بود، خطبه ای ایراد كرد و در آن انگشت روی این موضوع حساس گذاشت و فرمود: "هنگامی كه خداوند پیامبر خود را قبض روح كرد،‌ قریش با خود كامگی، خود را بر ما مقدم شمرده ما را كه به رهبری امت از همه شایسته تر بودیم، از حق خود باز داشت،‌ ولی من دیدم كه صبر و بردباری بر این كار، بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان و ریخته شدن خون آنان است؛ زیرا مردم، به تازگی اسلام را پذیرفته بودند و دین مانند مشكی مملوّ از شیر بود كه كف كرده باشد و كوچك ترین سستی و غفلت آن را فاسد می سازد، و كوچك ترین فرد آن را وارونه می‌كند".[۵]۲ـ از آن جاكه بسیاری از گروه ها و قبایلی كه در سال های آخر عمر پیامبر(ص) مسلمان شده بودند،‌هنوز آموزش های لازم اسلامی را ندیده بودند و نور ایمان كاملاً در دل آنان نفوذ نكرده بود. هنگامی كه خبر در گذشت پیامبر اسلام(ص) در میان آنان منتشر گردیده گروهی از آنان پرچم "ارتداد" و بازگشت به بت پرستی را برافراشتند و عملاً با حكومت اسلامی در مدینه مخالفت نمودند

 
و گروهی نیز فرصت پیش آمده را مجالی برای عرض اندام خود می دانستند تا مالیات های اسلامی به دست آن ها باشد.یا اینکه به دلیل ماجرای غدیر و ... حکومت مدینه را به رسمیت نمی شناختند. بنابراین جریان هایی علیه حکومت مرکزی مدینه شکل می گیرد.  به همین جهت نخستین كاری كه حكومت جدید انجام داد این بود كه گروهی از مسلمانان را برای نبرد با "مرتدان" و سركوبی شورش آنان بسیج كرد و سرانجام آتش شورش آنان با تلاش مسلمانان خاموش گردید. در چنین موقعیتی كه دشمنان ارتجاعی اسلام، پرچم ارتداد را برافراشته و حكومت اسلامی را تهدید می كردند، ‌هرگز صحیح نبود كه اما پرچم دیگری به دست بگیرد و قیام كند.حضرت در یكی از نامه های خود كه به مردم مصر نوشته است به این نكته اشاره می‌كند و می‌فرماید: "به خدا سوگند هرگز فكر نمی كردم و به خاطرم خطور نمی كرد كه عرب بعد از پیامبر(ص) امر امامت و رهبری را از اهل بیت او بگیرند و (در جای دیگر قرار دهند) خلافت را از من دور سازند!‌ تنها چیزی كه مرا ناراحت كرد،‌ اجتماع مردم در اطراف فلانی (ابوبكر) بود كه با او بیعت كنند. (وقتی كه چنین وضعی پیش آمد) دست نگه داشتم تا این كه با چشم خود دیدم گروهی از اسلام بازگشته و می خواهند دین محمد(ص) را نابود سازند. (در این جا بود) كه ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نكنم باید شاهد نابودی و شكاف در اسلام باشم كه مصیبت آن برای من از محروم شدن از خلافت و حكومت بر شما بزرگ تر بود،‌چرا كه این بهرة دوران چند روزة دنیا است كه زایل و تمام می شود، همان طور كه "سراب" تمام می‌شود و یا ابرها از هم می پاشد. ".[۶]این مطلب در خطبه ای دیگر نیز بیان شده است.[۷]حضور منافقان در میان مسلمانان و كسانی كه به ظاهر اظهار اسلام كردند،‌ ولی همیشه منتظر بودند كه در یك فرصت مناسب به اسلام ضربه بزنند، یكی از عوامل اصلی عدم اعتراض مسلحانه حضرت علی(ع) بود. آن حضرت در مقابل درخواست ابوسفیان برای قیام و مبارزه با ابوبكر -‌كه وعده یاری به او داده بودند - و به دست گرفت حكومت توسط آن حضرت، به ماهیت این منافقان و علت اساسی چنین پیشنهاد كه ضربه زدن به اسلام نوپای بود،‌ اشاره می‌كند.۳ـ علاوه بر خطر مرتدین،‌ مدعیان نبوت و پیامبران دروغین مانند "مسیلمه كذاب"، "طلیحه" و "سجاح" نیز در صحنه ظاهر شده و هر كدام طرفداران و نیروهایی دور خود گرد آوردند و قصد حمله به مدینه را داشتند كه با همكاری و اتحاد مسلمانان پس از زحماتی نیروهای آنان شكست خوردند.۴ـ خطر حمله احتمالی رومیان نیز می توانست مایة نگرانی دیگری برای جبهة مسلمانان باشد؛ زیرا تا آن زمان مسلمانان سه بار با رومیان رو در رو، یا درگیر شده بودند، و رومیان مسلمانان را خطری جدی تلقی می كردند و در پی فرصتی بودند كه به مركز اسلام حمله كنند. اگر علی(ع) دست به قیام مسلحانه می زد،‌ با تضعیف جبهة داخلی مسلمانان، بهترین فرصت به دست رومی ها می افتاد كه از این ضعف استفاده كنند.با در نظر گرفتن نكات مذكور، به خوبی روشن می‌شود كه چرا امام(ع) بعد از آن كه مكرر حق خود را مطالبه نمود و شدیداً بر غاصبان حقش اعتراض كرد،‌ صبر را بر قیام ترجیح داد و چگونه با صبر و تحمّل و تدبیر و دور اندیشی، جامعة اسلامی را از خطرهای بزرگ نجات داد،‌و اگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت و از عواقب وخیم اختلاف و دودستگی نمی ترسید،‌ هرگز اجازه نمی داد رهبری مسلمانان از دست اوصیا و خلفای راستین پیامبر خارج شود و به دست دیگران افتد.[۸]بنابراین،‌امام به صورت های مختلف در مقابل موضوع سقیفه اعتراض كرد و چنین نبود كه هیچ اعتراضی نكرده باشد و حتی بعضی از یاران خاص او نیز اعتراض كردند و اجتماع چند نفر در خانة حضرت علی و عدم بیعت اولیه با ابوبكر نشانة همین اعتراض بود كه در تاریخ آمده كه حضرت علی(ع) تا شهادت حضرت فاطمه، بیعت نكرد.[۹]


[
۱]. ماءده (۵) آیة ۶۷
.
[
۲]. ر.ك: آیت الله جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ص ۴۷۳
.
[
۳]. نهج البلاغه‌ (فیض الاسلام) ص ۳۷،‌ خطبة ۳
.
[
۴]. همان، ص ۱۶۲، خطبة ۷۳
.
[
۵]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۳۰۸
.
[
۶]. نهج البلاغه (فیض الاسلام) ص ۱۰۳۹، نامة ‌۴۲
.
[
۷]. تاریخ طبری، ج ۲، ص ۴۴۹
.
[
۸]. آیت الله جعفر سبحانی،‌ فروغ ولایت،‌ ص ۱۵۱ - ۱۷۳ و مهدی پیشوایی، سیرة پیشوایان، ‌ص ۶۳ - ۷۱
.
[
۹]. تاریخ طبری، ج ۲، ص ۴۴۸.

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت0:21توسط کیائی |
آیا داشتن کنیز و برده در اسلام تأیید شده است؟

آیا داشتن کنیز و برده در اسلام تأیید شده است؟

در قرآن فرموده همه انسانها برابر هستند مگر به تقوا دین اجباری نیست پذیرش دین به قلب است
سوال من: چرا در قرآن انسانها به  آزاده و کنیز در مورد  انسانها اشاره دارد مگر می شود انسان آزادی را به کنیزی یا غلامی گرفت؟ مگر این جبر نیست؟

این دو مساله با یکدیگر فرق داشته و باید از دو منظر بدان نگریسته شود تا پاسخ آن روشن شود .صرف از نظر تفاسیر مختلفی که در رابطه با آیه (لااکراه فی الدین) ذکر شده  این نکته روشن است که آیه مورد نظر در بیان عقیده شخصی است معنای دقیق آن  این است که «در دین اجبار نیست». این آیه نه تنها بیان می دارد که نباید در دین اجبار باشد، بلکه بالاتر از آن اجبار در دین شدنی نیست. این بیان بسیار دقیق است؛ زیرا اصولاً دین و اعتقاد به عنوان یک امر درونی، قابلیت اجبار کردن یا اجبار شدن ندارد.

اما این مساله هیچ ارتباطی به بحث کنیز و اسارت دشمنان اسلام ندارد. به عبارت دیگر برده گیری كه اسلام معتبر دانسته، حقی است كه بر اساس قواعد و در راستای ایجاد امنیت مسلمانان می باشد چراكه آنها دشمنان اساس دین و مجتمع اسلامی بوده ولی چنین كسانی به حكم اجبار به داخل جامعه جذب می شوند. در لباس بردگی درمی آیند تا به تربیت صالح دینی تربیت یافته و به تدریج آزاد شوند. همانند مریضی كه طبیب آزادی عمل او را تحت كنترل در می آورد تا به سلامتی برسد.
البته در برخورد اسلام با این مسأله برده داری باید به این نکات توجه داشت که:
۱- اسلام هرگز ابداع کننده بردگى نبوده است.
۲- اسلام به سرنوشت دردناک بردگان در گذشته به عنوان یک معضل بزرگ اجتماعی نگریسته است.
۳- اسلام براى آزادى بردگان طرح بسیار دقیق و حساب شده ای ارائه کرده است.
زیرا گاه نیمى از جامعه را بردگان تشکیل مى‏ دادند، که نه کسب و کار مستقلى داشتند، و نه وسیله‏ اى براى ادامه زندگى. اگر اسلام با یک فرمان عمومى دستور مى‏ داد همه بردگان را آزاد کنند، یا بیشتر آنها تلف مى شدند و یا این جمعیت عظیم بیکار و گرسنه ای که محرومیت به او فشار ‏آورده به همه جا حمله‏ ور می شد و درگیرى و خونریزى به راه انداخته نظم جامعه را مختل می کرد. بنابراین اسلام طرح و برنامه حساب شده ای وضع کرد تا اینان تدریجا آزاد شده و جذب جامعه گردند. پیشوایان اسلام اگر برده یا بردگانی در اختیار داشتند در قالب همین برنامه حساب شده و حکیمانه اسلام بوده است و معاشرت آنان با بردگان به گونه ای بود که در بسیاری از موارد وقتی برده ای را آزاد می کردند آن برده حاضر نمی شد منزل امام (ع) را ترک کند. علاوه بر این، برخورد و معاشرت رهبران دین با بردگان یک الگوی عملی برای مسلمانان در برخورد با این مسأله بسیار مهم، در جهت از بین بردن برده داری بوده است. 
ارسال شده توسط سید پاسخگو در ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ -

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت19:31توسط کیائی |
طراح قالب